تبليغاتX
دختری باگوشواره های مروارید
   
دختری باگوشواره های مروارید
شرح حال نویسی
 
 
 
 
 

سه شنبه شانزدهم تیر 1388

پست آخر

خیلی وقته دارم فکر میکنم روی این موضوع که وبلاگم رو رها کنم و دیگه توش چیزی ننویسم . ولی هربار وسوسه می شم و قول و قرارهام رو فراموش می کنم . خوب قبلا هم گفته بودم که بدون وبلاگم نمی تونم زندگی کنم ، به خاطر همین با خودم به توافق رسیدم که کار نوشتن رو در یک خلوت دیگه ادامه بدم . ممنون از همه ی دوستانی که در روزهای تاریک زندگیم ، حرفهاشون نجات بخش بود برام . شاید در آینده تصادفی همدیگه رو از نو پیدا کردیم . شاید هم نه . با احترام

 
 

سه شنبه نهم تیر 1388

به نام پدر

 مسعود چند روز پیش حرفی زد که اوضاع و احوالات خراب من رو خراب تر کرد:

" از خدا خواستن یعنی اونو بیاری پایین و در حد یه رفع کننده ی نیازها ازش توقع داشته باشی" .

کلی فکر کردم روی این حرفش. امروز بالاخره این مساله رو برای خودم حل کردم . غرق در تفکراتم بودم که ناخودآگاه یاد پدرم افتادم . یادش به خیر، بیشتروقتها که از سرکار می اومد می رفتم پیشش و سلام و خسته نباشید بهش می گفتم . بهم می گفت چیه باز هم پول می خوای ؟ با اینکه بیشتر وقتها که کارم گیر می افته می رم پیشش ، ولی مسلما نمی تونه ارتباط من و پدرم رابطه ی مالی باشه فقط. بیشتر بحث وابستگی عاطفیه تا وابستگی مالی ، چون حتی اگه بهم پول نده یا خواسته م رو برآورده نکنه من باز هم دوستش خواهم داشت حتی بیشتر از قبل. رابطه ی من و خدام هم همین طوریه . با این که بیشتر وقتها از سر نیاز بهش پناه می برم ولی چیزی ماوراء خواستن از او برام مطرحه و هیچ وقت منظور نداشتم که او را به چالش بکشونم .

خواهرزاده هام تحت تاثیر سریال فوتبالیستها ، کلاس فوتبال می رن و به لطف جوگیری هاشون ، توپ والیبالم این همدم سالهای دور از خانه م به پشت بام همسایه پرت شده . تا الان باید از گرما متلاشی شده باشه . کلی دعواشون کردم . ولی اونها عمرا متوجه وابستگی عمیق من و توپم باشند.

 
 

یکشنبه هفتم تیر 1388

سرگذشت عجیب خواهر من

خواهر دوقلوم در آستانه ی ازدواجه و من تمام تلاشم رو می کنم که اوضاع این جا رو خوب توصیف کنم تا ناراحتشون نکنم .

و اما خواهر دوقلوی من : حکایت من و او حکایت قابیل و هابیل است . مامان و بابام خیلی سعی می کنن که تفاوت قائل نشن بین من و او٬ ولی بالاخره من یه چیزهایی رو احساس می کنم دیگه ... .بین من و او تفاوتهای زیادی وجود داره . از لحاظ اعتقادی ٬ پوشش و حتی قیافه و چهره . خلاصه دوقلوهایی ناهمسان به تمام معنا هستیم . با این حال خیلی دوستش دارم . ناراحتم از این که دنیای دوگانگی هامون رو به اتمامه . اینقدر کودکی شیرینی رو با هم پشت سر گذاشتیم که لذتش تا آخر عمر با من باقی خواهد ماند.

احتمالا تو هفته های آینده به خونه یه سری بزنم . شاید هم نرفتم . خواهرم دیگه نمی تونه بدون کمک کسی سرپا بایسته . دیروز که داشتم کمکش می کردم که از پله های ایوان پایین بیاد افتاد گریه و گفت که یه روزی دوتا بچه می گرفته بغلش و از این پله ها پایین می اومده ولی حالا به این روز افتاده .

دارم فکر می کنم که اون بچه ی تو خوابم باید خواهرم بوده باشه .

 
 

شنبه ششم تیر 1388

این روزها همش تو فکرم. حسابی رفتم زیر یه علامت سوال بزرگ . خدای خوبم ! من که به تو اعتقاد دارم، پس چرا اینقدر می ترسم؟ چرا اینقدر تو ترس و وحشت دست و پا می زنم ؟ من چه مومنی هستم ؟؟ کی هستم؟؟ چی هستم ؟؟

خدای مهربان .

گفتم خسته ام

گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله .... از رحمت خدا نا امید نشوید ( زمر 53).

 

گفتم : هیچ کس نمی دونه تو دلم چی می گذره

گفتی :ان الله بین المرء و قلبه .... خدا حایل است میان انسان و قلبش (انفال 26)

 

گفتم هیچ کس رو ندارم

گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید... ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم .(ق 16)

 

گفتم انگار من رو فراموش کردی !

گفتی : فاذکرونی ،اذکرکم.... من رو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره 152)

ای مولایم ، به یاد تو دلم زنده است و با گفت و گو با تو درد هراس را در خود آرامش می دهم .....

 
 

دوشنبه یکم تیر 1388

از تو می خواهم ...

اوضاع و احوالات خواهرم زیاد تعریفی نداره . وقتی او را در این وضعیت می بینم ، ترس برم می داره . تنها کاری که ازم برمی آد پناه بردن به خدایی ست که اعتراف می کنم کمی سنگدل شده.

 چاییم یخ کرده و حوصله م نمی شه که برم عوضش کنم . این روزها هیچ کار مثبتی انجام نمی دم . بیشتر می خوابم . امروز که خواهرزاده هام رو بردم کلاس تابستونی ، مربی بچه ها اومد پیشم و  شروع کرد به سوال پیچ کردن من که چه نسبتی با بچه ها دارم . خلاصه کمی با هم گرم گرفتیم و تعریف کردیم و وقتی  تراژدی زندگی من رو شنید کلی برام دعا کرد که عاقبت به خیر بشم . با این همه دعای خیری که اطرافیانم در حقم می کنند ، احتمالا تا چند سال دیگه یه فرانسیس آسیسی دو آتشه وارد اجتماع بشه . اینقدر از بعدازظهر چای خوردم که فکر نکنم امشب بتونم بخوابم . البته اینطوری بهتره . مسابقه ی والیبال امشب رو از دست نمی دم .

بارالاها ! من از تو شکیبی زیبا،گشایشی نزدیک، سخنی راست و پاداشی بزرگ درخواست می کنم . هر آن چه را که خیر است، خداوندا از تو درخواست می کنم.

 

 

 
 

جمعه بیست و نهم خرداد 1388

تشویش های من

چند شب پیش خواب عجیبی دیدم که حسابی من رو برده تو فکر. خواب دیدم یه بچه تو بغلمه که گرسنه س . اینقدر گرسنه که مدام دست من رو می گرفت و انگشتانم رو در دهانش می کرد. من کمک می خواستم از آدم های دور و برم، ولی کسی بهم توجه نمی کرد . حسابی درمونده بودم .

کلا خواب و کابوس زیاد می بینم ولی وقتی بیدار می شم معمولا اونها رو به یاد نمی ارم. ولی این یکی رو به وضوح به خاطر دارم . برای لحظاتی دعا کردم که ای کاش یونگ زنده بود و خوابم رو تعبیر می کرد .

این ماجرای انداختن احمدی نژاد به آرای ملت و اختلاف آرای وحشتناکش با موسوی حسابی پایتخت و شهرهای بزرگ رو ریخته به هم . بچه ی دو ساله هم می فهمه که قضیه بوداره . اگه ریگی به کفشتون نیست چرا می ترسید؟؟ چرا سایتها رو مسدود می کنید؟؟ چرا آدم می کشید؟؟ چرا آنتن موبایلها رو قطع می کنید؟؟ چرا روی شبکه های ماهواره ای پارازیت می اندازید؟؟

خامنه ای هم که تو نمازجمعه آب پاکی رو ریخت رو دست همه :

1.امکان تقلب اصلا وجود نداره .

2. نظر احمدی نژاد، نظر من هم هست .

3. نظر ما ،نظر ملت است ، ولی هرچی من بگم .

 
 

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

به مجنون کسی گفت کای نیک پی         چه بودت که دیگر نیایی به حی ؟

مگر در سرت شور لیلی نماند؟              خیالت دگر گشت ومیلی نماند؟

چو بشنید بیچاره بگریست زار                که ای خواجه دستم زدامن بدار

مرا خود دلی دردمند ست ریش              تو نیزم نمک بر جراحت مریش

نه دوری دلیل صبوری بود                      که بسیار دوری ضروری بود

بگفت ای وفادار فرخنده خوی                 پیامی که داری به لیلی بگوی

بگفتا مبر نام من پیش دوست              که حیفست نام من آن جا که اوست  

 
 

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388

بهشت زیر پای تو

این تقریبا از بدشانسی منه که روز مادر رو نمی تونم درکنار مادروخونواده م باشم . خیلی واژه ی غریبیه : " مادر"
به قول شعرای ناشناخته ی پشت کامیونی : " رفیق بی کلک مادر " یا این یکی که خیلی مشهوره : " سلطان غم، مادر " .

اینجا وقتی یادش می افتم می رم تو زیرزمین و ساعت ها گریه می کنم و این یکی از نقاط ضعفمه که وابستگی شدیدی به مادرم دارم.
از وقتی این جا اومدم ، قدر مادرم رو چندصدبرابرترازپیش می دونم چون مجبورم هر روز صبح که از خواب بیدار می شم نقش مادر بودن رو بازی کنم . بعضی وقتها اینقدر نقشم رو خوب بازی می کنم و توش فرو می رم که خودم هم حیران می شم .
من فکر می کنم که زن بودن یا مادر بودن یک امتیاز ویژه ست .میلان کوندرا در کتاب " بار هستی " یه جمله ی جادویی داره که من خیلی دوستش دارم : " همه ی زنان شایستگی ندارند یک زن نامیده شوند"  و تو همین کتاب توضیح داده می شه که آن چیزی که شخصیت یک مادررا قابل احترام می کند زن بودنش است .
تبریک می گم این روز رو به مادر خودم و تمامی مادران این سرزمین .
 

 
 

جمعه بیست و دوم خرداد 1388

گورستانی که گل سرخ داشت

قبل ازرفتن به سفربزرگ، کلی تو خیابون انقلاب دنبال کتاب " مجموعه ی داستان­های کوتاه مسعود اصغرنژاد بلوچی " گشتم ولی پیدا نکردم . تا این که چند روز پیش ردپای کتاب رو در یک فروشگاه اینترنتی جستم و بی درنگ سفارشش دادم. بسته دیروز به دستم رسید و من هنوز در حال خوندن کتاب یکم هستم :

 گورستانی که گل سرخ داشت. کلی با این داستان زندگی کردم .                           

چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد ، طراحی و گرافیک کتاب بود . این مجموعه شامل ده جلد مجزاست و هر داستان کوتاه جداگانه چاپ شده. دوست ندارم عجولانه داستانها رو بخونم . فعلا می خوام چند روزی روتوقف کنم در گورستانی که گل سرخ داره.                              

این هم بخش هایی از داستان یکم :            

آسمان خاکستری برایش مهربان بود و انگار هوای نمناکی فراگرفته بودش!                                                                                 

رفیق یعنی یادگاری،امضا ، خال کوبی ... و شاید شبیه همین . می گفت وقتی نگاهم می کنی دریا می ریزد توی چشمهای من! به این خاطر مثل ساحل همیشه مه گرفته است چشم ام . رنگ چشم اکثر دریانوردان نیز همین طور است. انگار دریا ریخته شده است توی آنها .دست­هایش را به نشانه ی احترام توی خیالش بوسید .                                                                         

او دیگر نبود                                                                            

وهرگز نبود  .       

 
 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

مناجاتی برای تمام فصول

کتاب پیشنهادی این پستم : " دعای ابوحمزه ثمالی" که مناجاتی ست از امام سجاد .دیوانه کننده ست این دعا .تو اون دوهفته اقامتم در مکه و مدینه ، بعد از نماز صبح این دعا رو می خوندم . وقتی تموم می شد که دیگه همه جا روشن شده بود . هیچ وقت تو زندگیم همچین لحظاتی رو نداشتم . لحظاتی که به قول آل احمد شاهد از تاریکی به روشنایی رسیدن باشم . خلاصه با خوندن این دعا کلی احساس خوب می تونید به دست بیارید . اصغر صادقی این دعا رو خیلی زیبا ترجمه کرده و انتشارات آفاق هم ناشر این کتابه .

این هم بخش هایی از مناجات " ابو حمزه ثمالی " :

خدایا ، تو را با ترس و شوق و امید و هراس میخوانم .

خدایا ! آیا پنداریم که بر خلاف گمانمان با ما رفتار می کنی ؟ یا ما را از آرزو هایمان نا امید می سازی؟ ای بخشنده ، هرگز به تو چنین گمان نمی بریم و این گونه انتظار نداریم .

بار خدایا ، هرزمان که آماده می شوم تا در پیشگاهت به نماز بایستم و با تو به راز و نیاز بپردازم، خواب را بر من چیره می سازی و گاه عرض نیاز، فرصت گفتگو را از من باز می ستانی ! مرا چه شده که هر زمان که به خود می گویم : درونم سامان یافته و به مجالس توبه کنندگان نزدیک شده ام حالتی برایم پیش می آید که گامهایم را می لرزاند و میان من وخدمت تو حایل می گردد.

چرا زاری نکنم ؟ در صورتی که نمی دانم چه سرانجامی دارم .

بار پروردگارا اگر مرا به جهنم ببری دوزخیان را از دوستی ام به تو آگاه می سازم .

مرا در زندگی به آن چه نصیبم نموده ای راضی ساز، ای مهربانترین مهربانان .

 
 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

body of lies

چیزی که در تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری باعث تعجب من شده ،وضعیت متناقضی ست که کاندیداها در اون قرار دارند. در فیلم های تبلیغاتی شون که از قبل تهیه شده ، شخصیتی آرام و نیک سیرت دارند ولی در مناظره هاشون ، سیمایی مخوف و دیو صفت پیدا می کنند. احتمالا مناظره ی چند شب پیش احمدی نژاد و کروبی رو نگاه کردید . جدا که مو به تنم سیخ شد . این که کروبی به عنوان یک روحانی خودش رو محق به انجام یکسری کارها بدونه ( مثلا گرفتن پول از جزایری و حیف و میل کردن آن در راه صواب!!!) یا احمدی نژاد که تو روز روشن واقعیتها رو قلب و معکوس کنه ، همه ی اینها نشون می ده که ملت با چه آدم های خطرناکی روبه رو هستند . خواهرم می گه آدم باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنه . ولی من مثل او فکر نمی کنم و علاقه ای هم به انتخاب خروجی های به ظاهر اصلح شورای نگهبان ندارم .

دیشب تا اذان صبح در حال فیلم دیدن بودم : باکره ی سن پیر، دزد دوچرخه، زندگی دوگانه ی ورونیک . هرسه از اون فیلم های فوق العاده ای هستند که ارزش چند بار دیدن رو دارند

 
 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

بازگشت به نقطه ی صفر

امروز برای نماز صبح بیدار شدم . اعتراف می کنم که خیلی خوابم می اومد و نمی تونستم از جام بلند شم . برخلاف مکه و مدینه که اتوماتیک چند ساعت قبل نماز صبح از خواب بیدار می شدم ٬ اینجا بیدار شدن برام خیلی سخته . خلاصه برای اینکه به خدای خوبم اثبات کنم که هر زمانی آمادگیش رو دارم که بهش فکر کنم ٬ از جابلند شدم .

چند روزی می شه که برگشتم . به محض ورود به شهر اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کردصدای قارقار کلاغ بود . یه صدای آشنا از دوره ی قابیل و ایل و طایفه ش .

وقتی که وارد خونه شدم٬ همه جا کثیف و ریخت و پاش بود . لباس درنیاورده وایسادم تمییز کردن و البته غرغر کردن که این چه وضعیتیه که سر خونه درآوردید؟ اونها هم پای سریال فوتبالیستها میخ کوب بودن و اصلا حرفهای من رو نمی شنیدند. یاد بچگی های خودم افتادم و جمعه ظهرها . این کارتون رو خیلی دوست داشتم ٬ مخصوصا شخصیت کاکرو یوگا رو . از اون سوباسای خودشیرین هم خیلی بدم می اومد . خلاصه به کار خودم مشغول شدم . خونه ها رو جارو زدم ٬ ملحفه ها رو که پر از لک بستنی و پفک بود عوض کردم٬ حیاط رو شستم ٬ باغچه ها رو آب دادم و از این جور کارها ...

دوباره رفتم در نقش ساختگی م . تا لنگ ظهر خوابیدن ممنوع ٬ ایراد گرفتن به غذا ممنوع ، بی نظمی ممنوع٬ تنبلی ممنوع و خیلی چیزهای دیگه .

روزهای بدی رو می گذرونم . پر از تعلیق ٬ پر از شک . به قول دوست نویسنده م :

" اگر در این زمان بخواهی دوست داشتن را تجربه کنی ٬بهتر است دوست داشته شوی تا این که بخواهی کسی را دوست بداری ."

من که همه جوره بریدم .

 
 

سه شنبه پنجم خرداد 1388

آرمانشهر افلاطون از توهم تا واقعیت

نیمه ی قرن بیستم بود که پوپر دید عقاید سیاسی افلاطون رنگ و بوی فاشیستی داره . در عصر ما عقاید سیاسی افلاطون مردود به حساب می آد و همه با اکراه ازش یاد می کنن ولی به نظرم هنوز هم هستند کشورهایی که از آرمانشهر و آرای سیاسی افلاطونی استفاده می کنند نمونه ش همین کشور خودمون که دولت از بدو تولد تا پیری برای افراد جامعه اش تصمیم می گیره و با شیوه های پوپولیستی حس میهن دوستانه و جنگ طلبانه رو در اونها زنده نگه می داره در آخر هم که یکسری پیر به اصطلاح فرزانه که فکر می کنن صلاح ملت رو بهتر از خودشون می فهمند امور حکومت و کشورداری رو مستبدانه و خودخواهانه اداره می کنن.

کلی با خودم قول و قرار گذاشته بودم که کاری به سیاست نداشته باشم . ولی مگه می شه آدم تو خاورمیانه زندگی کنه و به سیاست کاری نداشته باشه؟؟

باز هم نزدیک انتخابات شد و ملت ایران موجودیت پیدا کردند و تبدیل شدند به تصمیم گیرنده ی همه ی امور ٬ همیشه حاضر در صحنه٬ مشتی بر دهان استکبار . تلویزیون هم که از سه ماه قبل وظیفه ی شستشوی مغزی رو به عهده گرفته و انصافا هم کارش رو خوب بلده .

عوامفریبی ها تمومی نداره ٬ مصاحبه های دروغی ٬ شعارهای پوچ٬ وعده های تو خالی .

من که حالم از این همه دورویی و دروغ گویی بهم می خوره ٬ شما چطور کاندیداهای محترم ؟

 
 

یکشنبه سوم خرداد 1388

گمگشته

جمعه ظهر رسیدم . جاتون خالی . فکر نمی کردم که این سفر اینقدر برام جذابیت داشته باشه . وقتی وارد مسجد الحرام شدم با انبوه آدم هایی روبه رو شدم که در حال دویدن بودند . فهمیدم که اونجا مسعی ست . همونطور که قبلا حدس زده بودم از انجامش خیلی لذت بردم . هر شب بعد از نماز مغرب می نشستم تو صفا تا شاهد سرگشتگی آدم ها باشم.دلم حقیقتا تنگ می شه برای تمام سحرگاههای مسجد النبی و بعدازظهرهای مسجدالحرام و تموم اون آدم های حیرانی که در صفا ومروه در جستجوی حقیقت بودند .

داشتم برای دختر عمه م از برنامه های معنویم در آینده تعریف می کردم که حرفم رو قطع کرد که اون هم وقتی از سفر اومده بود از این برنامه ها زیاد داشته و این جور جوگیری ها فقط برای یک هفته ست . خیلی غمگین شدم و دیدم زیاد هم بی ربط نمی گه . ما آدم ها زود پیمانهامون رو فراموش می کنیم .

خدایا ممنون از این که یه دنیای جدید رو بهم نشون دادی هیچ گاه فراموش نمی کنم اولین لحظه ای که چشمم به مکعب مشکی رنگت افتاد .هیچ گاه فراموش نمی کنم لحظه ای رو که جادو و مسحور تو شدم .

و اما مسعی به روایت خودم :

هاجر گمگشته و حیران در جستجوی آب برای طفلش

ومن نیز هم او در جستجوی ذره ای آب برای سیراب ساختن کودک عطشان درونم. 

من نیز هم او در جستجوی ذره ای معرفت برای رفع عطشی که سراسر وجودم را به برهوتی سوزان مبدل ساخته است .

لبهای خشکیده ام را سیراب کن .

زورقم را در بی کران وجودت مغروق ساز .

خدای من ٬ناخدای من .

 
 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

سفر بزرگ

دیشب ساعت نه بود از دندانپزشکی برمی گشتم که گوشیم زنگ خورد . دخترعمه م بود که اصرار داشت برم خونه شون . داشتم براش توضیح می دادم که سه ساعت تو دندانپزشکی معطل شدم و دندونم پر شده ٬ حالم خوش نیست ٬سرم درد می کنه که حرفم رو قطع کرد و با لحن سرشار از استبدادش گفت: " منتظرتم زود بیا". خلاصه تسلیم شدم . برای شام رفتیم بیرون پیتزا خوردیم . قبل ازساعت۱۲ چشمه علی بودیم . شوهرش مدام غر می زد و نگران قضا شدن نمازش بود ولی ما نشسته بودیم کنار چشمه و تا آرنج دستهامون رو در آب یخش فرو کرده بوده بودیم . کلی هم ابراز تاسف کردیم از این که چرا باید از یه همچین بناهایی( کتیبه ی فتحعلی شاه و باروی ری)چنین مخروبه هایی باقی بمونه. 

دیروز تو مطب داشتم آداب سفر حج رو می خوندم . یکی از آداب سفر خداحافظی و حلالیت طلبیه . چند روز دیگه عازم سفر حج هستم . دیشب که بهش فکر کردم دیدم که خیلی به این سفر احتیاج دارم . اومدم برای حلالیت طلبی و دلجویی از تموم دوستانی که تو این مدت به وبلاگ من سرزدند و پست ها رو خوندند و نظر دادند. عذرخواهی می کنم از تموم دوستانی که رنجیده خاطر شدند از حرفهای من . به بزرگی خودتون ببخشید . بگذاریدش به پای اخلاق ذاتا خشنم . شاید بعد از سفر فرجی شد و درست شدم .باید خوشبین بود .  

 
 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

جور استاد به زمهر پدر

معلم کتابی دیدم در دیار مغرب، ترشروی تلخ گفتار، بدخوی مردم آزار، گداطبع ناپرهیزگار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه، بدست جفای او گرفتار، نه زهره خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند، و بزدند و براندند،و مکتب او را با مصلحی دادند پارسای سلیم،نیک مرد حلیم، که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی، و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی . کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند ، با اعنماد حلم او ترک علم دادند. اغلب اوقات ببازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سرهم شکستندی.

استاد معلم چو بود بی آزار                         خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته برآن مسجد گذر کردم ُ معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و بجای خویش آورده . انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند! پیرمردی ظریف جهاندیده گفت :

پادشاهی پسر به مکتب داد         لوح سیمینش برکنار نهاد

بر سر لوح او نوشته به زر            جور استاد به زمهر پدر

تبریک می گم این روز رو به تموم معلم ها و همه ی کسانی که در کار تعلیم و تربیت هستند .

تشکر ویژه از خانم گودرزی معلم زبان انگلیسی سال دوم دبیرستانم و خانم موسوی معلم دینی سال اولم که کلی روابط مکتوب باهم داشتیم . حضور هردوشون در زندگی من بدون شک تاثیر شگرفی داشته روی شکل گیری اعتقاداتم . برای هردوشون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم .

 متن بالا هم از گلستان سعدی انتخاب شده . باب هفتم .

 
 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

کلاف سر در گم

امروز برای ۱۹۰۰ امین بار ٬ فیلم افسانه ی ۱۹۰۰ رو دیدم . این تنها فیلمیه که از چند بار دیدنش تا الان سیر نشدم .

از وقتی برگشتم تغییر شخصیت دادم و رفتم تو جلد همون دختر بی نظم و لجباز سابق :

کتابهام وسط خونه پخش می شه ، لیوانهای چاییم دور تا دور خونه دیده می شه، لباسهام به زوایای مختلف خونه پرتاب می شه . تازه مشکل بدغذاییم هم برگشته . بوی تهوع آور آبگوشت و خورشت قیمه و لوبیاپلو و ... .

همه مراعات می کنن و چیزی نمی گن ولی معلومه که حسابی ازم شاکی هستن .

این روزها حسابی سرم شلوغه . اینقدر کار دارم که نمی دونم کدومشون رو باید اول انجام بدم .

کلاف سردرگمی شده این زندگی من ....

 
 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

سیاه بهار

دیروز بعدازظهر رسیدم خونه . همه حسابی غافلگیر شدن. بابام وقتی فهمید تنها اومدم کلی بهم غر زد که چرا خبر ندادم تا بیاد دنبالم ؟ حالا هی بیا و اثبات کن که بغل دستت یه خانم نشسته .

در تمام مدت راه چشمم رو حتی یک لحظه هم از جاده برنداشتم . دشتهای پرشقایق٬ درختهای پر شکوفه ی سیب و گیلاس و زردآلو . کوههای در مه و ابر فرو رفته و تسلیم در برابر تمام زیبایی های خداوند .

من که هنوز هم حکمتش رو درک نکردم . من ! اردیبهشت ! هفت !  بیست و سه سالگیم با تموم بدی ها و خوبیهاش تموم شد . چند جا خوندم که بیست و سه سالگی سن مهمی تو زندگی هر فردیه . برای من که این طور بود . چشمهام به روی خیلی چیزها باز شد.

یه تگرگ بی موقع بهاری اومد و تموم بال و پرهای جوانه رو چید. جوانه دیگه وجود نداره . سرما ریشه ش رو خشکاند . نابودش کرد .

مادر! چیزی نپرس از بغض ها و چشمهای خیسم

فقط من رو در آغوش گرمت نگه دار!

محکم بغلم کن .

 
 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

باب پنجم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، یک ساعت تموم با دیوار والیبال بازی کردم . یک سالی می شد که دستم به توپ نخورده بود . فهمیدم که هر چی در طول سه سال بازی کردن به دست اورده بودم ، پنبه شده.عضلات دستم شل شدن و دیگه اون نفس سابق رو ندارم .ساعدهای دستم درد می کنن وپنجه هام بی حس شدن .  خلاصه  هر چی خشم و ناراحتی داشتم سر توپ بیچاره خالی کردم .   

 این روزها زیاد تو باب پنجم گلستان می پلکم . حتی سعدی هم نمی تونه کمکم کنه .

 کم کم دارم وسایلم رو جمع می کنم . برای دیدن خونه و اعضای خونواده م لحظه شماری می کنم .     

 
 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

این دختر قاتل

چند دقیقه پیش در حالیکه دراز کشیده بودم وکتاب می خوندم همزمان یه لیوان چای  داغ هم تو دستم بود که یه اس ام اس برام اومد . تو همون ترافیک چای خوردن و کتاب خوندن و اس ام اس جواب دادن دیدم یه چیز داره رو بازوم راه می ره . یکدفعه با تصویر یه هزارپای کریه الچهره روبرو شدم . حالا شما این  صحنه رو تصور کنید و نگهش دارید :  

لیوان چای ، گوشی ، یه کتاب 500 صفحه ای  و قیافه ی وحشت زده ی خودم و هزارپا که همگی باهم تو فضا معلق هستیم .  

خوب کافیه . حالا این تصاویر رو مجسم کنید :

k810 عزیزم که خورده به دیوار و قابش ضرب دیده،  لیوان چای که تمومش ریخته رو فرش و کتابم که خوشبختانه چیزیش نشده .    

بهار اومد با سوسک های سیاه و درختی و آلمانی٬ هزارپاها و مورچه ها ٬ مگس ها و پشه های لنگ دراز . تازه بعد از گذشت یک ماه فهمیدم که بهار اومده و این رو باید مدیون هزارپا یی باشم که با لنگه دمپایی کشتمش . وجدانم درد می کنه . دختره ی قاتل ....    

 
 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

زندگی من

تازه از کتابخونه اومدم . کلی پیاده روی کردم و باد به کله م خورد . از در که اومدم تو خواهرزاده م اومد پیشم و با دلخوری بهم گفت : " خاله تو یا خوابی ٬ یا بیرونی ٬ یا کار می کنی ٬ یا تو دستشویی هستی٬ یا تو حموم یا در رو خودت بستی و داری کتاب می خونی ".

" چیز دیگه ای هم هست که بخوای به این ها اضافه کنی؟ " .

" پس کی من رو می بری پارک؟ " .

حسابی حرفش من رو برد تو فکر . یعنی من تو زندگیم همه ی این کارها رو با هم انجام می دم ؟

 
 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

نیت کن

دیروز بعدازظهر تو خیابون بودم که چشمم خورد به یک پیرمرد نحیف و لاغراندامی که گوشه ای نشسته بود و داشت فال می فروخت . با این که اعتقادی به اینجور چیزها ندارم ( بر خلاف دختر عمه م که سرش درد می کنه برای فال حافظ و و فال قهوه و انواع و اقسام طالع بینی ها) ، برای خالی نبودن عریضه و ایجاد تنوع تو زندگیم رفتم و روبروش و ایستادم . دستم رو به طرف جعبه ای بردم که فالها  رو در اون چیده بود . " دخترم اول نیت کن " . تو دلم گفتم نیازی به قصد و نیت نیست ، فکرش صب تا شب تو ذهنمه .                               

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین             حتی یذوق منه  کاسا من الکرامه         

    ای  صاحب فال : مدتی است که باعث ناراحتی دوستان خود شده اید . سعی کنید با دوستان خود با ملایمت رفتار کنید و آنها را نرنجانید .         

" صبر کن .. خانم وایسا .... بقیه ی پولت ...."   

 
 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

به من نگاه کن

خیلی وقت بود که روی یه نمایشنامه کار می کردم  . تقریبا تا نیمه رسونده بودمش ولی نمی تونستم پایان مناسبی براش پیدا کنم .  امروز بعدازظهر دراز کشیده بودم و تو عوالم هپروت سیر می کردم که یک  دفعه یه ایده مث برق از جلوی چشمام رد شد . پریدم و گشتم دنبال دفتر و مدادم که زود ثبتش کنم . اینقدر خوشحال بودم که نزدیک بود  بال دربیارم  و کله م  بخوره به سقف . اسمش رو هم احتمالا می گذارم : " به من نگاه کن " . نمی دونم شاید هم عوضش کردم .  

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

farewell

امروز برای شرکت در جلسه ی اولیاو مربیان رفتم مدرسه ی بچه ها . جدا که خواب آور بود . همون بحث های همیشگی : بچه ها رو تشویق کنید٬ نگذارید زیاد پای کامیوتر و تلویزیون بشینند ٬ با مدرسه در ارتباط باشید ٬ صبحانه نخورده نفرستیدشون مدرسه . بعد از یه هفته فهمیدم چقدر گرسنمه و تازه اون موقع بود که کشف کردم صبحانه نخوردم . بی خیال گوجه کاشتن زیر چشمهای خانم معلم ٬ بعد از تموم شدن جلسه سریع اومدم بیرون . تو راه از جلوی یه طباخی رد شدم . چند قدم بیشتر ازش دور نشده بودم که یک دفعه ای تصمیم گرفتم برم تو : " یه زبون ٬ دو تا چشم ٬ دوتا بناگوش با یه مغز . آبگوشتش رو هم نمی خوام "  و مثل یک انسان آرکائیک شروع کردم به خوردن . بعد از کلی ریاضت کشیدن و گرسنگی یه غذای گرم و چرب واقعا می چسبه .

 

پیوستن به اساطیر

بدرود محبوبم

 
 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

سوزش معده م خیلی کمتر شده ولی وانمود می کنم که هنوز درد دارم . اینجوری کمتر به آدم پیله می کنن که چرا صدات عوض شده ؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دی ؟ چرا زیر چشمات گود افتاده ؟ چرا چیزی نمی خوری ؟ چرا خوابت زیاد شده ؟ چرا...؟ چرا؟.... لعنت بر من .   

خواهرزاده م دیشب کلی اصرار کرد که شب رو پیش من بخوابه . می دونست بهش اجازه نمی دم به خاطر همین با شیوه ی تحت تاثیر قرار دادن احساساتم وارد عمل شد : " مامان کی بر می گرده ؟ "  . سریع تسلیم شدم  : " باشه قبول . فقط همین امشب " .                               

چند دقیقه بعد :                                     

"خاله من همش 20 می گیرم ، معلممون بهم کارت امتیاز نمی ده  " .     

"فردا خودم می برمت بیرون هرچی خواستی برات میگیرم ."       

 " تازه دوستم بی اجازه می ره سر کیفم مدادم رو بر می داره "     

 " فردا می ام مدرسه حالش رو جا می ارم ". پتوش رو مرتب کردم و بوسیدمش : " حالا دیگه بخواب "

" معلممون فرنوش رو بیشتر از من دوست داره " .    

" وقتی دوستت رو ادب کردم ، دو تا گوجه هم زیر چشمهای خانمتون  درست می کنم " . کلی ذوق کرد و خندید .                                                                

  " بریم تو حیاط ببینیم لاک پشت خوابه یا بیداره ؟ " .              

" اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی بزنی ، می ری می خوابی سر جای خودت . "                         

 پلک هام داشتن سنگین می شدن :  " خاله .... دستشویی ...