تبليغاتX
دختری باگوشواره های مروارید

دختری باگوشواره های مروارید

شرح حال نویسی

يكي از سوالهاي مهم واساسي كه انسان در مورد ارتباطش با خالق هستي از خودش مي­پرسد اين است :

« چرا خداوند مستقيما به ما پاسخ نمي­دهد ؟» و سي اس لوئيس با قاطعيت مي­گويد :

« تا ما آبرويي نداشته باشيم ، خدا چگونه ممكن است با ما روبرو شود؟»

و اما شعر « خدا » كه پروين دولت آبادي گفته، شايد ما رو به بيكران ها متصل كنه ، به قلب خدا .

 

به مادر گفتم:آخر اين خدا كيست ؟

كه هم در خانه ما هست و­­­­­ هم نيست

تو گفتي مهربان­تر از خدا نيست

دمي از بندگان خود جدا نيست

چرا هرگز نمي­آيد به خوابم ؟

چرا هرگز نمي­گويد جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنيدم

تو را ديدم، خدايت را نديدم

به من آهسته مادر گفت فرزند!

خدا را در دل خود جوي يك چند

خدا در رنگ و بوي گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاكي و نيكي است فرزند

بود در روشنايي­ها خداوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:26  توسط جوانه  | 

 

مي­دوني پدر تو هميشه كاملترين و بهترين كسي هستي كه من مي­شناسم ( در عين بدترين و ناقص ترين).

پدر تو هميشه بدترين ها و برترين ها رو در خودت داري، شايد به همين خاطر باشه كه عاشقتم .

سختگيري هات رو دوست دارم ،فحش هات رو، استبدادت رو ،تحقير كردن هات رو و اندك تحسينت رو .

عاشق چشم هاي آبي رنگت هستم كه اين روزها ضعيف شدن و اون نگاه مخوف و در عین حال جذابت .

پدر يعني لطف

پدر يعني بزرگي

پدر يعني عشق و نفرت توامان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:52  توسط جوانه  | 

خيلي چيزها رو بايد فراموش كرد . البته« بايدي» در كار نيست . چه بخواهيم ، چه نخواهيم اون وقايع فراموش مي­شن .اول خاطره­شون كمرنگ مي­شه و بعد به تدريج محو .

«بعد از بعضي وحشت­ها فقط مي­توانيم زنده بمانيم كه آنها را فراموش كنيم» . اين رو شوپنهاور گفته .

ديگه اينكه هركس راهي رو انتخاب مي­كنه براي فراموش كردن . خيلي ها حال و حوصله ندارن كه منتظر گذشت زمان بشن تا كابوس هاشون رو از ياد ببرن. مي خوان كه سريعتر مغزشون از افكار آزاردهنده پاك بشه .

كاش مي­تونستيم براي شستشوي مغزمون از يه گالن جرم گير استفاده كنيم و براي كاهش درد قلبون، چند تيوپ پيروكسيكام.

 شما چطوري خاطرات آزاردهنده­تون رو فراموش مي­كنيد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:26  توسط جوانه  | 

ديروز صبح كه برميگشتم يكي از باشكوه­ترين و زيباترين لحظه­هاي عمرم رو تجربه كردم . ديدن طلوع خورشيد از لابلاي انبوه كوه­ها. دقيقا مثل نقاشي­­هايي كه وقتي بچه بوديم مي­كشيديم . يه برش از دايره كه لاي كوه­ها مخفي شده .

ديروز بعد از بيست و سه سال زندگي چرند متوجه شدم كه از لحاظ زيبايي شناسي شپشي بيشتر نيستم .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:42  توسط جوانه  | 

امروز ساعت 11 رسيدم . دوش گرفتم و خوابيدم تا الان . كلي ذوق كردم تا حالا اين همه كامنت نداشتم . يك هفته اي هستم و آخر هفته بايد برم . باورم نمي­شه دو ماه نبودم . من كه اصلا نشمردم چون اين طوري راحتتر مي­تونستم دوري از خانواده­م رو تحمل كنم .  

چرا اينقدر از مرگ مي­ترسيم ؟ شايد چيز خوبي باشه و خودمون خبر نداشته باشيم . همه چيز در غباري از ابهام فرو رفته و من .

شوپنهاور مي­گه : زندگي مرگي است كه هرآن به تاخير مي­افته . خدايا از اين همه تاخير خسته شدم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:29  توسط جوانه  | 

چمدونم رو دیشب بستم . درش رو به زور بسته شد . كتابهام توش جا نمي­شدند.چند تايي شون رو گذاشتم تو كوله پشتيم . نووه چنتو ، اورلاندو،مکبث وكتاب شعرام . چند ماهي نيستم به خاطر يه مشكلي كه برام پيش اومده بايد تن به يه سفر اجباري بدم. به محض اينكه برگشتم آپ جديدم رو مي ذارم . خيلي بده كه آدم از فرداش خبر نداره . نه ... حرفم رو پس مي­گيرم . همين طوريش هم زندگي غيرقابل تحمله واي به حال اينكه بفهميم فردا چي مي­شه .   اگر فکری رو مسموم کردم و اگه مطالبم زجر دهنده و تلخ بود ازتون شدیدا معذرت میخوام.دلم خيلي تنگ مي­شه براي وبلاگم و ...... دوستانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:57  توسط جوانه  | 

بودن و زنده ماندن در حالي كه معلوم نيست بودن و زندگي براي چيست . پس آنچه او را اصل و حقيقت جهان يافتيم ، مايه­ي شر و فساد است .از اين گذشته خواهش، مايه­ي رنج و الم است. اگر آنچه خواهاني به او نرسي، دلتنگ و رنجوري، اگر به آن برسي ،خرسندي كه دست مي­دهد بي­دوام است و به زودي ملالت و كسالت عارض مي­شود .

با اين حال تكليف چيست ؟ آيا اين درد را درماني هست؟

چون بدبختي همه از اراده است يعني از « زندگي خواهي» و « خودخواهي» پس اگر چاره اي باشد در بيخودي است، بايد خود را از خويشتن رهانيد . رهايي از خويشتن به چيست؟ آيا بايد خود را كشت ؟ نه خودكشي سودي ندارد زيرا كه آن گريز موقت است و نوع مي­ماند .

اين ها رو شوپنهاور گفته . فيلسوفِ بدبينِ من  .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:56  توسط جوانه  | 

ديروز عصر تو پارك نشسته بوديم. كلي مورچه لاي سنگ فرشها وول مي­خوردند. خواهرم گفت اگه الان پرويز اينجا بود مي­رفت يه كيك مي­خريد خرد مي­كرد براشون .

اين همه تحرك و شور زندگي ، بدون خستگي و روزمرگي . تنها چيزي كه مي­تونه نظم زندگي­شون رو بهم بزنه ، يك جفت كفش كتوني شماره­ي سي و هشتِ يك دختر قسي القلبه.

فرياد مادر در پس زمينه : مواظب باش داري چي كار مي­كني ؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45  توسط جوانه  | 

فكر كنم 15 سالم بود كه جذب جنايت و مكافات شدم يه كتاب كهنه و پوسيده بود كه لاي برگه هاش چسب ريخته شده بود . اول نشستم و با كاتر لاي برگهاش رو باز كردم بعد شروع كردم به خوندن . يك هفته تمام خوراكم بود وقتي بستمش انگار وارد يه دنياي سنگين وناشناخته شده بودم . دنياي قشنگ و استريليزه­ي اطرافم يكدفعه تيره و تار شد .

« حقيقت» ، داستايوفسكي به در و ديوار مي­زد كه من مفهوم اين كلمه رو درك كنم:

« چه چيز در نظر من مي­تواند شگفت انگيزتر، نا منتظرتر و غيرحقيقي تر از خود حقيقت باشد !» .

نمي­تونم دقيق بگم چقدر از اين كتاب تاثير گرفتم ، ولي مهمترين چيزي كه از اين كتاب گرفتم ، شك بود . يه شك اساسي به كل زندگي از خالق دنيا بگير تا نوع بشر .

 قسمتهايي از متن كتاب :

v  همه چيز در دست انسان است ، اما از توانايي خود استفاده نمي­كند، چون ترسو است. راستي مردم از چه چيز بيشتر مي­ترسند ؟ از قدم تازه و از سخن بديع خود،بيش از همه مي­ترسند.

v    هر چه بيشتر مي­نوشم بيشتر احساس مي­كنم به همين جهت هم مي­نوشم .... مي­نوشم چون مي­خواهم عذاب بكشم .

v    به انسان بايد به تدريج و با احتياط نزديك شد تا او را بشود خوب شناخت.

v    آزادي ،آرامش، حتي وجدان ، همه و همه را به بازار مي­بريم و معامله مي­كنيم . هرچه بادا باد .

v  بايد تصميم گرفت ، هر تصميمي كه باشد و يا ... به كلي از زندگي رو گردان شد! مطيعانه سرنوشت را همانطور كه هست يكبار و براي هميشه پذيرفت و هر نوع حق تلاش و زندگي و دوست داشتن را در خود خفه كرد .

v    مي­توانست بي­حد مشروب بنوشد، اما توان آن را هم داشت كه هيچ ننوشد .

v  علم مي­گه: قبل از هر كس فقط خود را دوست بدار ، زيرا همه چيز در جهان بر پايه­ي نفع شخصي قرار گرفته است. اگر خودت را دوست بداري آن وقت كارهايت را هم چنانكه بايد روبراه مي­كني و كتت هم نو مي­ماند.

v    اكنون دوره­ي سلطنت عقل و روشنايي است . اراده و نيرو ...

v    يك قرن زندگي كن و يك قرن چيز بياموز .

v    من بينهايت اندوهگينم، بي­نهايت. درست مثل زنان.

v    دروغ تنها مزيت انسان است بر ساير موجودات ! با دروغ به راستي مي­رسي .

v    حقيقت از بين نخواهد رفت ولي پدر زندگي رو ممكن است درآورد.

v    از اتكا به عقل ديگري خوشمان آمده است، عادت كرده ايم.

v  زندگي يك بار نصيب من مي­شود و ديگر هرگز برايم وجود نخواهد . من نمي­خواهم منتظر سعادت عمومي باشم. اه، كه از نظر زيبايي شناسي واقعا شپشي بيش نيستم!

v  من خواستم اين جرات را بكنم و من كشتم. اين است دليل همه چيز. براي خاطر خودم كشتم، فقط به خاطر خودم! به دليل كمك به مادرم جنايت نكردم . نه اين دروغ است .وقتي مرتكب قتل مي­شدم چيز ديگري بيش از پول برايم مطرح بود .در آن وقت لازم بود بدانم كه آيا من هم مانند همه­ي مردم شپش هستم يا انسانم؟

v  زياد فلسفه نبافيد، خود را مستقيما بي هيچ تفكري به اختيار زندگي بگذاريد و نگران نباشيد . زندگي شما را به ساحل مي­رساند. به كدام ساحل؟ چه مي­دانم.

v    سعي خواهم كرد تمام عمر شريف و پردل باشم ، هر چند قاتل هستم.

v     امروز سحرگاه كه بر فراز «نوا» ايستاده بودم، دانستم كه كوچك وپستم.

v  از فكر اينكه چرا همان وقت خود را نكشت ، رنج مي­برد . چرا هنگامي كه بر فراز رودخانه ايستاده بود ، تسليم و اعتراف را ترجيح داد؟ واقعا علاقه به زيستن آنقدر قوي است وچيرگي بر آن آنقدر دشوار؟ آخر سويدريگايلف كه آنقدر از مرگ مي ترسيد،توانست برآن چيره شود .

در پايان رمان هم راسكولنيكوفِ قاتل ، عاشقِ سونياي فاحشه مي­شه و بعد:

v    هر دوي آنها را عشق احيا كرده بود .

v    به جاي فلسفه بافي زندگي فرا رسيده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط جوانه  | 

ديروز تو صفحه حوادث درباره­ي دو تا دوست خوندم كه يكي از اونها كمك كرده بود تا اون يكي خودش رو دار بزنه . چه فكر خوبي اونهايي كه جيگر خودكشي ندارن، بايد از يكي ديگه كمك بگيرن . مي­خوام بگردم دنبال همچين كسي . البته از اونجايي كه من آخر شانسم ، الان طرفم مي­شه يكي مث اون مرده تو فيلم« سفيد» كه تير مشقي مي­ذاره تو تفنگ . بووووووووم:

بلند شو رفيق ! زندگي ادامه داره .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط جوانه  | 

دوست دارم بنشينم و ساعت­ها زل بزنم  به يه توده­ي مخوف سرطاني كه از توي شيشه الكل داره به ريش آدم ها مي­خنده. بايد مراقبش باشم ، بايد صحيح و سالم برسونمش آزمايشگاه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط جوانه  | 

«يك فروپاشي خود پيشرفت عظيمي است».

اين جمله رو احتمالا تو يكي از كتابهاي هسه خوندم . اگه واقعا اينطوري باشه : من تا سر حد مرگ در حال پيشرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:14  توسط جوانه  | 

دكارت: مي­انديشم، پس هستم .

ژيد: احساس مي­كنم، پس هستم.

كامو: طغيان مي­كنم،پس هستم .

من:  سقوط مي­كنم،پس هستم .

شما: ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط جوانه  | 

ديروز با پرسنل بيمارستان دعوام شد . بعدش خواهرم شروع كرد به نصيحت كردن من : رفتارت خيلي زننده­ست . كارهات دافعه دارن .نمي توني يه كم از اين خشونتت كم بكني؟

بعضي وقتها يه اتفاق زندگي آدم رو زير و رو مي­كنه ،آدم رو وحشي مي­كنه، غير قابل تحمل مي­كنه .ديشب از از اون شب هايي بود كه دوست داشتم برم تو كوچه و بلند عربده بكشم و شعر بخونم :

بذار پلنگ زخمي هم براي يك بار كه شده  قاب بگيره مهتاب تو   بذار بشه خراب تو

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:58  توسط جوانه  | 

« زندگي گاليله» يه نمايشنامه­ي جذابه كه برشت در سال 1938 نوشته­ش. همونطور كه از اسمش پيداست اين نمايشنامه درباره زندگي گاليله فيزيكدان و رياضيدان ايتالياييه كه ميخواد اثبات كنه زمين مركز جهان نيست و صد البته با مخالفت ها و تهديدهاي كليسا مواجه مي­شه:

كاردينال پير: شنيده ام اين جناب گاليله انسان را از مركز عالم برمي­دارد و درآن حاشيه­ها جايش مي­دهد.پس آشكارا دشمن نوع بشر است .حق همچو كسي را بايد كف دستش گذاشت . انسان تاج سر آفرينش است . هر بچه اي اين را مي­داند

خلاصه اينقدر تهديدش مي­كنن و چوب لاي چرخش مي­گذارند كه مجبور مي­شه توبه بكنه . همه اطرافيانش از اين كارش تعجب مي­كنن، ولي گاليله معتقده كه: دست آلوده بهتر از دست خالي است.

معروفه كه گاليله بعد از توبه ، وقتي از دادگاه مي­آد بيرون با انگشتش روي زمين مي­نويسه : « با اين همه زمين حركت مي­كند». و اين يعني گاليله از اعتقاداتش دست نكشيده.

 جذابترين بخش نمايشنامه از نظر من ديالوگهاي كشيش جوان با گاليله ست كه مي­خواست بدونه چطوري آدم به دانايي مي­رسه .

 اين هم يه بخش هايي از متن كتاب:

v  من به انسان اعتقاد دارم ، يعني به عقل انسان اعتقاد دارم .اگر اين اعتقاد را از من بگيري، من ديگر حتي قدرت ندارم كه صبح از توي رختخواب بلند بشوم .

v    تفكر يكي از بزرگترين لذات بشري ست.

v    جهل ما بي­پايان است ، بكوشيم تا ذره اي از آن بكاهيم.

v    همه اش نمي­شود در طول ساحل راه رفت ، يك بار هم بايد دل به دريا زد .

v    ريشه­ي اعتقاد از آن جا خشك مي­شود كه بخواهند تحميلش كنند.

v    اين آدم ها در همه چيز شك مي­كنند . از اين پس بايد جامعه­ي بشري را بر شك بنا كنيم نه بر ايمان.

v    آن كه حقيقت را نمي­داند بي­شعور است ، ولي آنكه حقيقت را مي­داند و آن را دروغ مي­نامد، تبهكار است.

v    ما چندان چيزي بلد نيستيم ؛ فقط در آغاز راه هستيم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط جوانه  | 

خودم رو ملزم كردم روزي دو صفحه از روي « تاريخ بيهقي» مشق بنويسم . هم به ياد دوران سياه مدرسه و هم براي تقويت رسم الخط و آشنايي با ادبيات اون زمون . گفتم دوران سياه مدرسه ياد ترانه شهيار قنبري افتادم:

آهاي معلم بد  چه قدر جريمه بايد   چند تا ستاره بسه   براي جمع ومنها   براي ضرب وتقسيم   تا حل اين معما

مي خوام تو اين پستم از همه­ي معلم­هاي عزيزم كه در طول تحصيل من رو مورد تحقير قرار دادند و زمينه رشد و شكوفايي من رو فراهم كردند و از من يك انسان هميشه معترض و مستقل ساختند خيلي تشكر كنم. و همچنين تشكر ويژه از خانم ابوالي كه هميشه من رو ميز آخر تنها مي نشوندو( نمي­دونم چرا؟؟) زمينه انزواي من رو فراهم كرد يك دنيا تشكر كنم ..

سعدي توگلستانش باب هفتم اومده و راجع به تاثير تربيت ،حكايتهاي جالبي گفته ، يكيش رو حيفم اومد ننويسم:    

يكي از وزرا پسري كودن بود ، پيش يكي از دانشمندان فرستاد، كه اين مرين را تربيت مي­كن مگر كه عاقل شود. روزگاري تعليم كردش و موثر نبود. پيش پدرش فرستاد كه اين عاقل نمي­باشد و مرا ديوانه كرد.

چون بود اصل گوهري قابل    تربيت را درو اثر باشد

هيچ صيقل نكو نداندكرد     آهني را كه بد گوهر باشد

خلاصه ببخشاییداين آهن بدگوهرِ تربيت ناپذير را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:4  توسط جوانه  | 

تو اين چند وقت اينقدر آدم بيمار و رنجور ديدم كه دلم مي­خواد فقط يه گوشه اي پيدا كنم و كل زندگي رو توش بالا بيارم .2روزه جز چايي هيچي نخوردم يعني نمي­تونم بخورم .مامانم بهم گفت بوي گند دهنت از يه يه متري داره مي­آد. من هم يه خيار برداشتم و از وسط نصف كردم.ولي توش پر كرم بود . تا حالا همچين چيزي نديده بودم .اون همه كرم كه تو يه خيار رو هم وول مي­خوردن . پرتش كردم رو زمين و پناه آوردم به انزواي بي­خطر وبلاگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19  توسط جوانه  | 

يك مَرده داشت يك نفر را با زحمت از توي يك استخر عميق و خيلي بزرگِ پر از كثافت مي­كشيد بيرون ... خودش تقريبا داشت خفه مي­شد .... و جانش رو به خطر انداخت و يارو رو كشيد بيرون .... خلاصه آمدند بيرون ونفس زنان نشستند لب حوضِ چندش آورِكثافت... هر دو خسته شده بودند.... بالاخره آن كه بيرون كشيده شده بود با نگاهي مسخره پرسيد:« براي چي اين كار رو كردي ؟ چرا من را كشيدي بيرون؟»

آن يكي حيران مي­پرسد:« يعني چي چرا؟ خب من نجاتت دادم» .

نجات يافته دلخور جواب داد:« احمق جان،آن جا خانه­ي من است».

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:56  توسط جوانه  | 

دوست داشتم :

گل فروشي دور ميدون پاستور مال من بود . دوست داشتم يه آئودي محدب قرمز رنگ داشتم. دوست داشتم اصل تابلوي پسر نا فرمان الان پيشم بود ومن ساعتها نگاش مي­كردم .دوست داشتم ورمر من رو با گوشواره­ هاي مرواريد مي­كشيد . دوست داشتم نورالدين مال من بود.

دوست دارم :

دوست دارم بنشينم و طرح داستانهام رو كامل كنم و همچنين انبوه اتودهاي نقاشيم رو .دوست دارم به حدواندازه ي وولف و رامبراند برسم. دوست دارم تنبلي رو بذارم كنار . دوست دارم زودتر از ساير اعضاي خانواده م بميرم . دوست دارم ديگه هيچ وقت خدا رو گم نكنم .

دوستشان دارم :

از آدم هاي دور وبرم : فقط خانواده م ، مخصوصا بابام رو ( خواهشا ربطش نديد به اين عقده هاي اوديپ و الكتر و ازين چرنديات)

از شاعرها: سعدي ، سپهري و شهيار قنبري

از فيلم ها:افسانه 1900. آملي. راننده تاكسي . سه گانه كيشلوفسكي .چهارصد ضربه .خون بازي . پرنسس ودلاور . بازي .سفر بزرگ.

از كتابها : خانم دالووي.به سوي فانوس دريايي. دن كيشوت. جنايت ومكافات.تهوع. هملت . كليساي جامع .سقوط.

از موسيقي : همه چي از بي كلام تا با كلام : موريكونه و ونجليس و كيتارو و كني جي تا ناظري و چاووشي و داريوش و بريتني .

آخر ليست: خيلي بدم مي­آد از غذاهايي كه مامانم مي­پزه هميشه يا بي­نمكه يا ترشه يا بي روغن و آبپز .بيشتر وقتها تخم مرغ و سوسيس كالباس مي­خورم يا نون و ماست . به هيچ غذاي خاصي هم علاقه ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:27  توسط جوانه  | 

نمي­دونم تا حالا فكر خودكشي به سرتون زده يا نه ؟ من خودم بيشتر وقتها بهش فكر مي­كنم ولي متاسفانه خودم رو در حدي نمي­بينم كه بخوام روي دستم تيغ بكشم يا 40 بسته ديازپام قورت بدم يا خودم رو از بالاي يه ساختمون ده طبقه بندازم پايين يا خودم رو دار بزنم ( خداييش اين يه مورد رو اصلا بلد نيستم ). عجب آدم ترسويي هستم من . حتي شهامت خودكشي هم ندارم . اتفاقا چند وقت پيش به يه دوست روانشناس مشكلم رو گفتم كه خيلي دوست دارم خودكشي كنم ولي عرضه ش رو ندارم . ولي بهم گفت من خودكشي نكردنت رو دليل عقل و منطقت مي دونم و حتي شجاعتت . كلي ذوق كردم . تو دلم گفتم بابام هميشه عكس اين رو مي گه . شدم شبيه شخصيتهاي سه گانه كيشلوفسكي، نمي­تونم از دنيا دل بكنم . متنفرم از اين ميل مزخرف آدم ها به زندگي كردن . خدايا يه كاري بكن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط جوانه  | 

خدايا من رو چه به عدد مقدس هفت ؟؟؟؟؟؟؟ من رو چه به ماه قشنگ ارديبهشت ؟؟

Excuse me my lord فكر كنم اشتباه كردي . من بايد سيزدهم بهمن متولد مي­شدم.

اي مادر ، اي سراپا لطف

اي آن كه از تمامي دوران من بزرگتري ، از تاريخي كه تو را برده­ي خود كرد بزرگتري

از هر آن چه در اين جهان دوست داشته ام بزرگتري

اي مادر ببخش دختري را كه از شب حقيقت تو گريخت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:11  توسط جوانه  | 

خيلي سخته وقتي كه خودت مث يه سگ از مرگ مي­ترسي ، بخواي به يه نفر ديگه( كه اتفاقا اون هم از مرگ خيلي مي­ترسه ) اميد بدي و نظرش رو راجع به مرگ و ادامه زندگي مساعد كني. خيلي سخته به يه نفر كه اتفاقا پاره ي تنته و براش مي­ميري بخواي بگي .....   مخصوصا اگه اون يه نفر .........

مرگ سقراط رو هم فعلا بي­خيال شدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:25  توسط جوانه  | 

ديروز يه بوم 50 در 70 خريدم .مي­خوام روش مرگ سقراط رو كار كنم . اين پرده اثر ژاك لويي داويد ، نقاش فرانسوي و رهبر جنبش نئو كلاسي­سيسم است . اين كار مرگ سقراط رو به تصوير مي­كشه كه در يك محاكمه ظالمانه محكوم به مرگ ونوشيدن جام شوكران مي­شه.

واما سقراط: يكي از اعتقاداتش كه براي من جالبه اينه كه او معتقده كه اعتقاد به يك جهان ديگه يه اعتقادِ بي ضرره :

اعتقاد به بقاي روح و به آنچه راجع به دوزخ و بهشت مي­گويند اعتقاد بي­ضرري است پس چرا آدمي خود را ازچنين اعتقادي باز دارد؟ چرا بايد خودرا از اين عقيده مانع شد كه بعد از زندگاني اين جهاني نكوكاران پاداش مي­يابند و بدكاران كيفر مي­بينند ؟آيا اعتقادي از اين  قبيل مردم را در زندگاني و مردن كمك نخواهد كرد؟

يه مورد ديگه اينه كه سقراط در پنج قرن پيش از ميلاد مسيح ، روي اعتقادات خودش پافشاري كرده حتي به قيمت از دست دادن جونش .مث ما نبوده كه يك حرفمون رو صدبار عوض كنيم وعين خيالمون هم نباشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط جوانه  | 

ديشب داشتم جلو در خونمون پارك دوبل مي­زدم و بابام راهنماييم مي­كرد. دو بار زدم نشد . عصباني شد وبهم گفت :« حيف نون» . بعدش چنان پاركي زدم تو اون فضاي كم كه خودش هم تعجب كرد .

نتيجه اخلاقي : چوبِ پدر گله، هر كي نخوره ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط جوانه  | 

ديشب بالاخره فانوس دريايي رو تموم كردم .مثل هميشه وولف خيره كننده بود . اين كتاب درباره­ي خانواده رمزي و تاثير خانم رمزي (مادر خانواده) روي ساير اعضاي خانواده اش و دوستانش است . خانم رمزي از نظر خودش « چيزي جز اسفنج انباشته شده از عواطف انساني » نيست ولي اينقدر روي همه نفوذ داره كه حتي بعد از مرگش همه با خاطراتش زندگي ميكنند .حتما بايد كتاب رو بخونيد تا توصيفهاي زيباي وولف  رو درك كنيد. قسمتهايي از متن كتاب رو به نظر خودم خيلي عالي بودند رو براتون مي­نويسم:

v  دنيا به خاطر آدم معمولي وجود دارد و هنر تزييني بيش نيست كه بر سر زندگي انسان هوار شده است و آن را تبيين نمي­كند و شكسپير هم براي آن ضروري نيست.

v    اگر آدم به تعالي برسد به طور حتم سرش به سنگ مي­خورد .

v    عجيب است كه وقتي آدم تنهاست به اشيا بي­جان تكيه مي­دهد .

v    به ذهنش رسيده بود كه دوستيها حتي بهترين دوستي ها هم دوامي ندارد.

v    آدمي به هر بادي مي­لرزد .

v    هر آنچه در عالم نظر ساده مي­نمود، در عالم عمل آنا پيچيده مي­شد.

v    ما فنا شديم ، هر يك به تنهايي.

v    اگر همه چيز را به زبان بياوريم آن را ضايع نمي­كنيم ؟ اگر خاموش باشيم گوياتر نيستيم؟

v  لحظاتي هست كه آدم نه مي­تواند فكر كند ونه مي­توانداحساس كند، پس اگر نه مي­تواند فكر كند ونه مي­تواند احساس كند كجاست؟ و انديشيد: اينجا روي علف ،اينجا روي زمين.

v    خواستن خواستن و به دست نياوردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:56  توسط جوانه  | 

ديشب از كنار يكي از دوستهاي دوره­ي راهنماييم رد شدم. همديگه رو با تعجب نگاه كرديم . فكر كنم اون هم من رو شناخت . يعني مطمئنم كه شناخت . اون موقع يار غار بوديم . هميشه با هم بوديم .كلي كتاب باهم ردوبدل مي كرديم ، باهمديگه از دست فروشها آلوچه و قره غوروت مي خريديم وكلي كيف مي كرديم . باهم مي­خنديديم ، با هم گريه مي­كرديم . چرا من همينطوري از كنارش رد شدم ؟؟ چرا بغلش نكردم و بهش نگفتم ......... همه رو از دست دادم :سارا ، الناز، فرزانه وحتي مرضيه . خاك بر سر انسان گريزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:41  توسط جوانه  | 

انسان يعني اراده

انسان يعني مرگ

و من و تو يعني انسان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:15  توسط جوانه  | 

وقتهايي شده كه يه اشتباهي كردم وبعدش با خودم قرار گذاشتم كه ديگه اون اشتباه رو تكرار نكنم .ولي يه مدت بعد ، تموم اون قول وقرارهايي رو كه باخودم گذاشتم رو فراموش كردم. روزهاي بدي رو دارم پشت سر مي­ذارم .خدايا چرا راحتم نمي­ذاري تا كي بايد سيزيف تو باقي بمونم؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:56  توسط جوانه  | 

روز پنجشنبه اومد           مثل سقاهك پير

رو نوكش يه­چيكه­آب       گفت به من­: بگير بگير

جمعه حرف تازه­اي برام نداشت

هرچي بود، پيش­تر از اينها گفته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط جوانه  | 

جنبش دادا در سال1916توسط چند شاعر ونقاش آغاز شد .يك جنبش خرد ستيز وپوچ گرا . ژان آرپ و تريستان تسارا هم از اولين هاي دادا بودند .تا قبل از اينكه چيز زيادي درباره­ي داداها بدونم فكر مي­كردم كارهاشون خيلي مزخرفه ، ولي بيشتر كه مطالعه كردم ديدم داداها آغازگر بودند ،آغازگر موج مخالفت با سنت هنر اروپا . اين كه مارسل دوشان اومد و براي مونا ليزا  ريش سبيل گذاشت ويه اثر جديد خلق كرد يعني اينكه اونها خيلي جسارت داشتند .اين جنبش در خلال جنگهاي جهاني به وجود اومد وبخش زيادي از تفكر نيهيليستي شون متاثر از فضاي تيره وسرد جنگ است .خلاصه شما ردپاي دادا رو در همه­ي سبكهايي كه بعد از اون پديد اومد مي­تونيد ببينيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:18  توسط جوانه  |