فكر كنم 15 سالم بود كه جذب جنايت و مكافات شدم يه كتاب كهنه و پوسيده بود كه لاي برگه هاش چسب ريخته شده بود . اول نشستم و با كاتر لاي برگهاش رو باز كردم بعد شروع كردم به خوندن . يك هفته تمام خوراكم بود وقتي بستمش انگار وارد يه دنياي سنگين وناشناخته شده بودم . دنياي قشنگ و استريليزهي اطرافم يكدفعه تيره و تار شد .
« حقيقت» ، داستايوفسكي به در و ديوار ميزد كه من مفهوم اين كلمه رو درك كنم:
« چه چيز در نظر من ميتواند شگفت انگيزتر، نا منتظرتر و غيرحقيقي تر از خود حقيقت باشد !» .
نميتونم دقيق بگم چقدر از اين كتاب تاثير گرفتم ، ولي مهمترين چيزي كه از اين كتاب گرفتم ، شك بود . يه شك اساسي به كل زندگي از خالق دنيا بگير تا نوع بشر .
قسمتهايي از متن كتاب :
v همه چيز در دست انسان است ، اما از توانايي خود استفاده نميكند، چون ترسو است. راستي مردم از چه چيز بيشتر ميترسند ؟ از قدم تازه و از سخن بديع خود،بيش از همه ميترسند.
v هر چه بيشتر مينوشم بيشتر احساس ميكنم به همين جهت هم مينوشم .... مينوشم چون ميخواهم عذاب بكشم .
v به انسان بايد به تدريج و با احتياط نزديك شد تا او را بشود خوب شناخت.
v آزادي ،آرامش، حتي وجدان ، همه و همه را به بازار ميبريم و معامله ميكنيم . هرچه بادا باد .
v بايد تصميم گرفت ، هر تصميمي كه باشد و يا ... به كلي از زندگي رو گردان شد! مطيعانه سرنوشت را همانطور كه هست يكبار و براي هميشه پذيرفت و هر نوع حق تلاش و زندگي و دوست داشتن را در خود خفه كرد .
v ميتوانست بيحد مشروب بنوشد، اما توان آن را هم داشت كه هيچ ننوشد .
v علم ميگه: قبل از هر كس فقط خود را دوست بدار ، زيرا همه چيز در جهان بر پايهي نفع شخصي قرار گرفته است. اگر خودت را دوست بداري آن وقت كارهايت را هم چنانكه بايد روبراه ميكني و كتت هم نو ميماند.
v اكنون دورهي سلطنت عقل و روشنايي است . اراده و نيرو ...
v يك قرن زندگي كن و يك قرن چيز بياموز .
v من بينهايت اندوهگينم، بينهايت. درست مثل زنان.
v دروغ تنها مزيت انسان است بر ساير موجودات ! با دروغ به راستي ميرسي .
v حقيقت از بين نخواهد رفت ولي پدر زندگي رو ممكن است درآورد.
v از اتكا به عقل ديگري خوشمان آمده است، عادت كرده ايم.
v زندگي يك بار نصيب من ميشود و ديگر هرگز برايم وجود نخواهد . من نميخواهم منتظر سعادت عمومي باشم. اه، كه از نظر زيبايي شناسي واقعا شپشي بيش نيستم!
v من خواستم اين جرات را بكنم و من كشتم. اين است دليل همه چيز. براي خاطر خودم كشتم، فقط به خاطر خودم! به دليل كمك به مادرم جنايت نكردم . نه اين دروغ است .وقتي مرتكب قتل ميشدم چيز ديگري بيش از پول برايم مطرح بود .در آن وقت لازم بود بدانم كه آيا من هم مانند همهي مردم شپش هستم يا انسانم؟
v زياد فلسفه نبافيد، خود را مستقيما بي هيچ تفكري به اختيار زندگي بگذاريد و نگران نباشيد . زندگي شما را به ساحل ميرساند. به كدام ساحل؟ چه ميدانم.
v سعي خواهم كرد تمام عمر شريف و پردل باشم ، هر چند قاتل هستم.
v امروز سحرگاه كه بر فراز «نوا» ايستاده بودم، دانستم كه كوچك وپستم.
v از فكر اينكه چرا همان وقت خود را نكشت ، رنج ميبرد . چرا هنگامي كه بر فراز رودخانه ايستاده بود ، تسليم و اعتراف را ترجيح داد؟ واقعا علاقه به زيستن آنقدر قوي است وچيرگي بر آن آنقدر دشوار؟ آخر سويدريگايلف كه آنقدر از مرگ مي ترسيد،توانست برآن چيره شود .
در پايان رمان هم راسكولنيكوفِ قاتل ، عاشقِ سونياي فاحشه ميشه و بعد:
v هر دوي آنها را عشق احيا كرده بود .
v به جاي فلسفه بافي زندگي فرا رسيده بود.