سوزش معده م خیلی کمتر شده ولی وانمود می کنم که هنوز درد دارم . اینجوری کمتر به آدم پیله می کنن که چرا صدات عوض شده ؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دی ؟ چرا زیر چشمات گود افتاده ؟ چرا چیزی نمی خوری ؟ چرا خوابت زیاد شده ؟ چرا...؟ چرا؟.... لعنت بر من .
خواهرزاده م دیشب کلی اصرار کرد که شب رو پیش من بخوابه . می دونست بهش اجازه نمی دم به خاطر همین با شیوه ی تحت تاثیر قرار دادن احساساتم وارد عمل شد : " مامان کی بر می گرده ؟ " . سریع تسلیم شدم : " باشه قبول . فقط همین امشب " .
چند دقیقه بعد :
"خاله من همش 20 می گیرم ، معلممون بهم کارت امتیاز نمی ده " .
"فردا خودم می برمت بیرون هرچی خواستی برات میگیرم ."
" تازه دوستم بی اجازه می ره سر کیفم مدادم رو بر می داره "
" فردا می ام مدرسه حالش رو جا می ارم ". پتوش رو مرتب کردم و بوسیدمش : " حالا دیگه بخواب "
" معلممون فرنوش رو بیشتر از من دوست داره " .
" وقتی دوستت رو ادب کردم ، دو تا گوجه هم زیر چشمهای خانمتون درست می کنم " . کلی ذوق کرد و خندید .
" بریم تو حیاط ببینیم لاک پشت خوابه یا بیداره ؟ " .
" اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی بزنی ، می ری می خوابی سر جای خودت . "
پلک هام داشتن سنگین می شدن : " خاله .... دستشویی ...